تبلیغات
ایلام شهری گمشده در جنگ

ایلام شهری گمشده در جنگ

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

پایگاه اینترنتی نصر19 ایلام شهری گمشده درجنگ
جعبه حدیث

وصیت شهدا مهران دروازه ای به بهشت

موضوع: متفرقه (شهدا،مذهبی،,وصیت نامه شهدا،اخبارو.....) -
ارسال به دوستان
روایت شیرزن عشایر ملکشاهی از پروازی به یادماندنی با سیمرغ
خانم « صنم امیدی » پیر زن عشایر و پرکار ملكشاهی همچون سادگی اش ، خاطره ای را از شهید « احمد کشوری » روایت می کند.

 

به نقل از ملکشاهی آنلاین، حماسه جاوید دفاع مقدس سرشار از خاطراتی است که حافظه تاریخ را پر از غرور و افتخار کرده است. در این راستا بلاشک انتقال مفاهیم پرمغز دفاع مقدس ، مرهون راویانی است که با فصاحت و بلاغت خود ، چراغ تابناک مهر و مجاهدت را برافروخته و بیرق آزادی و ظفر را بر بام ایران اسلامی به اهتزاز درآورده اند. در این بین اما ، خانم « صنم امیدی » که پیر زنی عشایر و پرکار از دیار شجاعان،ملكشاهی است ، همچون سادگی اش ، خاطره ای را از شهید « احمد کشوری » روایت می کند که ابعاد دیگری از اخلاق و نوعدوستی را در عرصه کار زار دفاع مقدس به رخ می کشاند.

 

وی می گوید : به واسطه شغل دامداری در منطقه مهران سکونت داشتیم . جنگ و شرایط بسیار بدی که بر ما تحمیل شده بود ، باعث گردید، تا در غارها زندگی کنیم و همین امر سبب بیماری دخترم که شش ماه داشت ، شده بود.


دسترسی به بیمارستان و مراکز بهداشتی در آن شرایط ، برایمان امکانپذیر نبود. از اینرو ،هر لحظه که می گذشت ، بچه ام را یک قدم به مرگ نزدیکتر می کرد.


کلافه شده بودم و از اینکه کاری از دستم بر نمی آمد ناراحت بودم و با ناراحتی دخترم ذره ذره آب می شدم. با وخیم شدن حال دخترم ، از سر ناچاری به اتفاق شوهرم عازم مقر توپخانه ارتش که همسایه ما بود شدیم ، اما در جواب گفتند که اینجا توپخانه است و دوا و دکتر وجود ندارد.


ناامید، در حین برگشت، هلی کوپتری که برای بازدید و شناسائی جبهه آمده بود ، کنار مقر توپخانه زمین نشست. خوب که دقت کردیم ، سه نفر از هلی کوپتر پیاده شدند.


بعدا که برایمان گفتند ، استاندار وقت ایلام بود و شهید شیرودی و شهید احمد کشوری. وقتی نزدیک آمدند ، تعجب کردند و گفتند که شما وسط خط مقدم جبهه چه می کنید؟ گفتیم که اینجا محل زندگی ماست و نمی توانیم آنرا ترک کنیم.


وقتیکه بچه را در آن وضعیت دیدند و از نیت حضور ما آگاه شدند،استاندار که اسمش را نمیدانم گفت : حاضرید که شما را بفرستم بیمارستان؟وقتی اعلام آمادگی کردیم،مارا به شهید احمدکشوری سپرد تا به درمانگاه شهر ارکواز ملکشاهی برساند.


استاندار و شهید شیرودی در مقر توپخانه مشغول شدندومابه اتفاق شهید احمد کشوری به طرف بهداری پرواز کردیم .


اولین بار بود که ما سوار هلی کوپتر شده بودیم و از این رو برایمان لذت خاصی داشت. دیدن زمین از بلندای آسمان ، حس پرواز را به ما می داد . مخصوصا مناطقی را که در آن زندگی می کردیم و اینک برای اولین بار تصویری متفاوت را از آنها می دیدم. یک لحظه غمهایم را فراموش کرده بودم .


وقتی شهید کشوری متوجه ذوق زدگی ما شده بود و این مساله را خوب فهمیده بود ، با لبخندی به ما گفت : دارید لذت می برید؟


تپه ماهورها ، پستی و بلندیها و آبادیها را پشت سر گذاشتیم و یک لحظه متوجه شدیم که مسیر را اشتباه می رود. وقتی شهید کشوری متوجه صحبتهای ما شد ، گفت : چیزی شده ؟ گفتم : این مسیری که می روید ، به سمت ایلام است و شهر ارکواز را جا گذاشتیم .


گفت : من مسیررا نمی دانم و با شوخ طبعی خاصی به شوهرم گفت : اگر می خواهید برگردیم ، بیا و این شاسی قرمز رنگ را فشار بده . شوهرم که بسیار ساده و صمیمی بود باورش شد. رفت و شاسی را فشار داد و هلی کوپتر چرخید و در نیمه راه به سمت شهر ارکواز برگشتیم .


با زمین نشستن هلی کوپتر در ارکواز ، شهید احمد ، سریع به طرف بچه آمد و او را بغل گرفت و قبل از اینکه ما پیاده شویم او را به اورژانس برد.


وقتی داخل رفتیم ، دیدیم که شهید کشوری قنداقه بچه را روی تخت درمانگاه باز کرده و برای دکتر که مشغول معاینه بود صحبت می کرد. پس از پذیرش و رسیدگی اولیه ، بر اساس رای دکتر ، لازم شد که دخترم برای مدت بیشتری تحت مراقبت پزشکی قرار بگیرد.


حالا ما مانده بودیم و زندگی بسیار سختی که باید من و شوهرم به لطف خدا آنرا اداره می کردیم . چرا که مابقی خانواده بدون سرپرست،در غار، و دنبال گله در کوه و بیابان آواره بودند ومن ونوزادم در بیمارستان.
فاصله ارکواز تا منطقه جنگی « گِردَل » هم نسبتا زیاد بود و ماشین به راحتی در آن رفت و آمد نداشت . از طرفی شوهرم هرچه سریعتر باید خودش را به بچه ها می رساند. اینجا بود که شهید کشوری پای پیاده ، درسطح شهر ارکواز ، به دنبال ماشینی می گشت تا شوهرم را راهی منزل کند.


بعد از تلاش فراوان ،او را با وانت نیسانی که برای رزمندگان در منطقه « گِردَل » نان و آذوقه می برد ، همراه کرد و خود به دنبال ادامه ماموریتش به آسمان پرواز کرد.


با گذشت تقریبا دو هفته از ماندن در بیمارستان و پیگیریهای پزشکی به جمع خانواده برگشتم .


از آن به بعد ، هلی کوپتر احمد برایم پرنده ای آشنا بود ، به گونه ای که هرو قت از آسمان محل سکونتمان به طرف جبهه می رفت ، برایش دعا می کردم و می گفتم « نام خدا » این هلی کوپتر احمد است ، خدا نگهدارش باشد.


این حالت به گونه ای بودکه ارتباط عاطفی عمیقی با صدا و دیدن هلی کوپترش برایم ایجاد شده بود .


مدتی به همین شکل گذشت . در یکی از روزها دو هلی کوپتر که به طرف جبهه می رفتند ، از بالای سرمان گذشتند . احمد کشوری بود و یکی دیگر. طبق معمول با سلام و صلوات بدرقه شان کردم و گفتم که این هلی کوپتر احمد است که به من وبچه ام در آن شرایط سخت و ماموریت کاری ، لطف کرده است .


دقایقی که گذشت ، طبق معمول منتظر برگشتشان بودم. اما در عین ناباوری دیدم که تنها یکی از هلی کوپترها برگشت . خوب که دقت کردم،دیدم هلی کوپتری که برنگشته ، هلی کوپتر احمد است .
انگار زمین و زمان دور سرم می چرخید . دعا می کردم که اتفاقی نیفتاده باشد . مهر مادر و فرزندی اش به دلم نشسته بود و نمی توانستم به راحتی بپذیرم که اتفاقی برایش افتاده باشد. در میان این واگویه های تلخ ، اوقاتی را سپری کردم که هیچوقت فراموش نمی کنم. تا اینکه خبر رسید که هلی کوپتر احمد کشوری را زده اند و خودش نیز شهید شده است . برایم خبر بسیار تلخ و شکننده ای بود . به فاصله ده تا پانزده روز از شهادت شهید احمد ، دخترم نیز فوت کرد و او هم به آسمان پر کشید.


پس از طی گذشت مدتی خبر تلخ دیگری مرا آزرده خاطر کرد و آنهم چیزی نبود جز خبر شهادت شهید شیرودی.


به هر حال آن ایام گذشت ، اما چیزی که هیچوقت آنرا فراموش نمی کنم ، ایثار و فداکاری و مهر ورزی شهید احمد کشوری است که در آسمان دلم جای گرفته است . به همین خاطر هر جمعه برایش فاتحه می خوانم و از خدا برایش طلب مغفرت و عزت بیشتر می کنم و تا زنده ام چشمانم را در آسمان به دنبالش می چرخانم. روحش شاد و یادش گرامی باد.



نوشته شده در 1395/07/9 توسط خادم شهدا
موضوع: طنز,خنده ,شعرجبهه وحال حاضر -
قلب من خانه ی خداست

خداجونم دوست دارم

 

 

شاید اولش یِكم سخت باشه

امّا

با هر زَحمتی شده

با هر ریاضتی كه شده

با قَلم عَقل روی قلبِت بِنویس

لآ مُؤَثِرْ فِی الوُجُودْ اِلا الله

تنها كاركن دار تحقق خداست

هیچ چیزی تَحقق پیدا نِمی كُنه تا خُدا نَخواد

 

 ***

 

 

 هستی انسان، وجودش، قلبش فقط مال خداست

 

شوخی شوخی از كنار این حرف رد نشو

 

خُدا " مُقَلِبَ اَلْقُلُوبه "

 

و همه چیز رو به عهده‌ی خدا بگذاریم 




نوشته شده در 1394/10/5 توسط خادم شهدا
موضوع: نگارخانه -جملات زیبا(متفرقه) -


نوشته شده در 1393/11/19 توسط خادم شهدا
موضوع: نگارخانه -


نوشته شده در 1393/11/19 توسط خادم شهدا
موضوع: نگارخانه -


نوشته شده در 1393/11/19 توسط خادم شهدا
موضوع: متفرقه (شهدا،مذهبی،,وصیت نامه شهدا،اخبارو.....) -
  انجامش سخت نیست
 
به نظرتون رنگ مربع بالایی و پایینی باهم فرق میکنه؟!

لابد میگی این چه سوال مسخره اییه… خب معلومه که فرق میکنه…

پس انگشتت رو بزار رو خط جدا کننده دوتا مربع تا عجیبترین خطای دید عمرت رو ببینی….

عجیب ترین خطای دید سال!! + عکس

نظر یادتون نره!!



نوشته شده در 1393/09/15 توسط خادم شهدا
موضوع: جملات زیبا(متفرقه) -
آرامش چیست؟

نگاه به گذشته و شکر خدا


نگاه به آینده و اعتماد به خدا

نگاه به اطراف و جستجوی خدا

نگاه به درون و دیدن خدا

لحظه هایتان سرشار از بوی خدادلتان آرام با یاد خدا ...



نوشته شده در 1393/09/15 توسط خادم شهدا
موضوع: جملات زیبا(متفرقه) -

زندگی کوتاه نیست

مشکل اینجاست که ما زندگی را دیر شروع میکنیم

 



نوشته شده در 1393/09/15 توسط خادم شهدا
موضوع: نگارخانه -
 



نوشته شده در 1393/09/15 توسط خادم شهدا
موضوع: متفرقه (شهدا،مذهبی،,وصیت نامه شهدا،اخبارو.....) -

رخیابان چهره آرایش مکن
از
جوانان صلب آسایش مکن

زلف خود از روسری بیرون مریز
در مسیر چشمها افسون مریز
خواهرم دیگر تو کودک نیستی

فاش تر گویم عروسک نیستی

خواهرم   ای دختر  ایران زمین
یک نظر عکس شهیدان را ببین

خواهرم  این قدر  طنازی  مکن

با  اصول  شرع  لجبازی  مکن

در امور خویش سرگردان مشو

نوعروس چشم نامردان مشو

منبع:وبلاگ ره عشق



نوشته شده در 1393/09/15 توسط خادم شهدا
(تعداد کل صفحات:32)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

مقام معظم رهبری

نویسندگان
آمار سایت
Nasr19