تبلیغات
ایلام شهری گمشده در جنگ - مطالب دل نوشته های زائرین بازدید کننده از مناطق جنگی

ایلام شهری گمشده در جنگ

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

پایگاه اینترنتی نصر19 ایلام شهری گمشده درجنگ
جعبه حدیث

وصیت شهدا مهران دروازه ای به بهشت

موضوع: دل نوشته های زائرین بازدید کننده از مناطق جنگی -
بسم رب الشهدا

نمی دانم چگونه وصف حال خویش کنم..از کجا بگویم..    
از راهیانی که مرا راهیان کردند...از فرشتگانی که بال گشودند و مرا رهسپار نمودند..

از شبی که اجازه رفتن به من داده شد...یا از صبحی که به سوی نور حرکت کردم..
نمی دانم که بود.. چه بود ..چگونه رخ داد ..چه کسی پدر را راضی به دوری فرزندش کرد..

همین قدر می دانم.. وقتی شنیدم.. اشکهام جاری شد. اما نه به قدری که آنجا را دیدم..
از کجا بگویم.. از دو کوهه یا یادمان شرهانی ..  یا فتح المبین که شهدای گمنامش تورا صدا می زدند .. یا اروند که با هرموج صدای یاحسین بر فضا طنین انداز می شد.
از کجا بگویم..از شهدایی که در رودخانه دویرج غرق شدند یا از شهید گمنام نقطه ایثار که دلم در آنجا جا مانده. از شهید کمنامی که به نجوای دلم گوش داد و حاجتم خیلی سریع برآورده نمود.
 
آی خدا چه بگویم چه بگویم از قلاویزان قلاویزان قلاویزان..    
نقطه ایثار زمین نیست خاک نیست..  آسمان است ..قطعه ای از افلاکیان در میان ما ، فرشتگان درآن فرود می آیند. می بوسند ، بوی بهشت می آید ، از پشت فنسها صدای خوش آمدید یاران ما در گوشم می پیچید..
نمی دانم این روزها خواب بودم یا بیدار ..من بودم یا روحی از من .. نمی دانم

هرچه بود همانند رویایی شیرین بود که به ظاهر تمام شد.

اما نیمی از وجودم در آنجا باقی مانده تا برای نیمی دیگر طلب عفو وبخشش،برای روزگاران گذشته ودعا برای روزهای درپیش رو نماید..

این بود اندکی دل نوشته از من  نه !! نه !! نیمی از من که سال اولی بود..پرواز می کردم به امید پروازهای هرساله..

باتشکر از کسانی که برایم دعا نمودن تا پرواز کنم..
یا مهدی (عج)
دل نوشته ای از مسلم یاربیگی نژاد


نوشته شده در 1392/10/5 توسط خادم شهدا
موضوع: دل نوشته های زائرین بازدید کننده از مناطق جنگی -

 

با کاروان راهیان بهر زیارت آمدم
از قصد دیدار جنوب بهر عبادت آمدم

 

ای مقتدا نظاره کن از راه دوری آمدم
پاسدار و بسیجی ام بهر صبوری آمده ام

 

من از دیار شهدا از ایلام آمده ام
از وصل روی شهدا من بی امان آمده ام

 

پاسدار چرداولی و بعاضا ایلامی ام
در این سفر از بهر تو آماده قربانی ام

 

ای عاشقان من نائب شهدای تآسمان آبادی ام
ار بهر اخلاص عمل من با لباس خاکی ام

 

داریم به لب ذکر حسین عاشق ثارالهیم
ما نائبین شهدای خیابان آوینییم 

یاد شهدای غریب فاطمیه می کنم
یاد شهدای غریب شعبانیه می کنم
ما نائبین شهدای تاسوعای حسینیم

 

رهبر بخواهد سر زما آماده ایم آماده ایم
در این سفر قسمت نما فیض شهادت ما همه

 

بستیم به پیشانی خود  سربند بی بی فاطمه
تذکره کرب و بلا امضا کن بی بی فاطمه

شاعر مسلم یاربیگی نژاد



نوشته شده در 1392/10/5 توسط خادم شهدا
موضوع: دل نوشته های زائرین بازدید کننده از مناطق جنگی -
دل نوشته ها
متن دل نوشته های خود را در قسمت نظرات  وارد کنید. بعد از تأیید مدیر سایت در قسمت نظرات بازدید کننده از وبلاگ قابل مشاهده می باشد.

صفحه به شما اختصاص دارد تا حرف دلتان را در آن بیان نمائید.

سخنتان و درد دلهایتان را با شهدا ،امام زمان ، امام شهدا ، رهبرمان ، پدر یا برادر شهیدتان بازگو کنید

اکنون به زیارت شهدا میروید ؟ از زیارت بر میگردید  یادها و خاطراتتان را از مناطق عملیاتی جنوب ، گلزار های شهدا و مزار های شهدای گمنام ...

 

اشعار و نثرها ...

 

اکنون که با کاروانهای راهیان نور به سرزرمینهای نور سفر میکنید

اگر دلتان تنگ است و هوای دیگری دارد

اگر تازه از سفر نور آمده اید و کوله باری از سخن و حرارت عشق دارید.

اگر دلتان تنگ است و میخواهید با مولایتان درد دل کنید.

اگر میخواهید حرف دلتان را با عاشقان شهدا بگوئید

 

این صفحه را آنگونه که میخواهید بیارائید. آن را آئینه دل خود سازید.

بخش نظرات این صفحه جای دل شماست

پس بسم الله...

بسم رب الشهداء و الصدیقین



نوشته شده در 1392/03/10 توسط خادم شهدا
موضوع: متفرقه (شهدا،مذهبی،,وصیت نامه شهدا،اخبارو.....) -دل نوشته های زائرین بازدید کننده از مناطق جنگی -
درددل یک دخترفرزند شهید

بسم رب الشهدا وصدقین

سرزمین نخل های سوخته ومیادین مین،شهدای گمنام ومرور خاطرات تلخ وشیرین من به سرزمین جنگ است

تمام سفر 3روز بود اما در اندازه یک ماه

صبح از ساعت نه با اجازه از محضر شهدای گمنام می رویم به قصد سرزمین نور بعد از طی مسافتیبا عبور از جاده های پر پیچ خم شرهانی به شریانی می رویم مقر5شهیدگمنام خیلی غریبانه بود،دلم هواییشد،طاقت نداشتم چشم هایم غرق اشک شد رفتم تا با شهدا درد دل کنم خودم باشم وشهدا وبه زمزمه دلم گوش کنم می گویم حرف هایم را ،دلتنگی هایم را دوباره غمی به پهنای آسمان بغضی به نازکی گلبرک یاس وباغ گلی به همراه مردانی غریب

 بعداز زیارت قبورمطهر شهدای گمنام دوباره راهی می شویم مقصد بعدی اروند کنار است ،عملیات والفجر 8دلم پر می کشد،غم سنگینی در دلم جا گرفته احساس غریبی دارم بابای عزیز من هم در این عملیات بوده صدای سوختن دلم را می شنوم،یادپدر میکنم-3ساله بودم که لقب فرزند شهید به خود گرفتم.بابا25سال است که هر وقت می گویند:نام پدر؟صدای شکستن قلبم را میشنوم،راستی بابا 25سال نبودنت یعنی چند روز؟؟؟



نوشته شده در 1391/08/1 توسط خادم شهدا
موضوع: متفرقه (شهدا،مذهبی،,وصیت نامه شهدا،اخبارو.....) -دل نوشته های زائرین بازدید کننده از مناطق جنگی -

بسم رب الشهدا والصدقین

وصیت نامه شهدا

دیروز از هرچه بودیم گذشتیم ،امروز ازهرچه است،میگذریم

                                  آنجا پنا سنگر بودیم واینجادر پناه میز..

دیروز در پی گمنامی بودیم وامروز به دنبال آنیم که ناممان گم نشود

       دیروز بردر اتاق ها می نوشتیم یا حسین فرماندهی ازآن توست

                                 امروز می نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید

الهی بصیرمان باش تا بصیر گردیم... بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم .....

                      آزادمان کن تا اسیر نگردیم  سردارشهید نورعلی شوشتری

                                                                  از طرف:خانم م.صید



نوشته شده در 1391/07/30 توسط خادم شهدا
موضوع: دل نوشته های زائرین بازدید کننده از مناطق جنگی -
دوسطر خون جگر دارم از کجا بنویسم؟

                                              شکایتی به لب آرم،ولی از کجا بنویسم

 

نیامدی که ببینی بساط داغ دلم را

                                           زحال دل چه بگویم؟زدلم چه ها بنویسم؟

 

نوشته های غم خودرابرای جمله غریبان

                                           چه غم که داغ دلم راما به آشنا بنویسم؟

 

تو رفتی ومن بیدل،غریب عشق تو ماندم

                                         به خویشتن گریه کنم یا غم تورا بنویسم؟!

 

غم فراق تو یکسو هجوم داغ تو یکسو

                                           چگونه این همه غم را،جدا،جدا بنویسم

 

چه بهتر آن که بیایم برآستان شهیدان

                                             که شرح داغ دلم را به دل لاله بنویسم

 

بر آن سرم که بخوانم نماز شام غریبان

                                                        برآن روح شهیدم،زکربلا بنویسم

 

به سجده رفتم ؟آری که با مرتب اشکم

                                                   به لوح سینه مناجات درد را بنویسم؟

 

ازطرف:خانم م.صید



نوشته شده در 1391/07/28 توسط خادم شهدا
موضوع: دل نوشته های زائرین بازدید کننده از مناطق جنگی -
شهادت گلباران عشق خدا بود

                                     یگانه علمی که از مکتب جدا بود

 

یاران قفل این مکتب شکستند

                                        بر بال کبوتر ها تا اوج نشستند

 

از هجرت گفتند وازعالم بریدند

                                             زود رفتند وبی خبر پریدند

 

لاله هارا به یادگار کاشتند ورفتند

                                           برلب ذکر یا زهرا داشتند ورفتند

 

از طرف:خانم ز.سلیمی



نوشته شده در 1391/07/26 توسط خادم شهدا
موضوع: دل نوشته های زائرین بازدید کننده از مناطق جنگی -
۱-سلام تور خدا برای به شهادت رسیدنه منم دعا کنید از شما مادرانه شهید اینو میخوام خواهش من شرمنده تمامه شهدام . مادرم سلامه منو به سه فرزنده شهیدت برسون
 
۲-سلام. هیچی ندارم برا گفتن به جز: مرا بسپارید در یادتان. دلتنگتونم و همین جا باتون عهد میبندم که... عهد میبندم مراقب خونتون باشم! تا آخرش وایسادم! تا اونجایی که خودم هم بیام پیشتون. منتظرم باشید.
 
 
 
۳-سلام بر شما گمنا مان عاشق خوشا به حالتان که رفتید من مانده ام با کوله باری بر دوش نمی دانو چگونه سرم را بلند کنم امید وارم در این راهی که قدم گزاردهام تا ادامه دهنده راه شما باشم یاریم کنید .وکمکم کنید کارها را آنگونه که شایسته شماست خالصانه انجام دهم...
 
۴-راهیــان نــور نــورافشـــان کننـد کلبـــه خامــــوش دل تابـــان کنند از طبیبــــان دردشان درمـان نشد دردشــان را قدسیـان درمان کنند نوش جــان جام می عهــد الســت غســـل جــان با قطــره باران کنند با انالحـــق دم زنان منصـور وار خویشتــن را راهــی میــــدان کنند رقص آتش لایــــق پروانه هاست کاین چنین جان را فـدای جان کنند جان به اخلاص طبق وا می نهنـد تا که عالم را زخود حیـــران کنند عهد و پیمان بسته با معبود خویش عزمشـــان را تکیـه بر ایمـان کنند رو دل آوای از پـــس ایــن قافلــه تا تــو را هــم شهــره دوران کنند


نوشته شده در 1391/06/29 توسط خادم شهدا
موضوع: دل نوشته های زائرین بازدید کننده از مناطق جنگی -
عفاف و حجابسلام من مژده هستم 19 سالمه 18 سال راحت و اسوده بدون هیچ دغدغه ای بدون هیچ فکری واسه خودم زندگی کردم بدون اینکه بدون زندگی چیه هدف از زندگی چیه؟
 
تا اینکه با دختر خالم که واقعا اگر اونو نداشتم پام به اینجور جاها باز نمی شد، رفتیم مزار شهدای گمنام 
البته من اصلا نمی خواستم برم مزار شهدا، هیچ حسی نداشتم اما چون توی خونه تنها می شدم مجبور شدم که برم اصلا از جمع بچه مذهبی ها خوشم نمیومد.
 
اونجا دیدم همه دارن گریه میکنن با چه عشقی، تو دلم مسخرشون می کردم میگفتم که چی مثلا دارن گریه میکنن.
 
خلاصه دختر خالم از جنوب واسم گفت و ثبت نام کردم و به زور و زحمت تونستم راهی اردوی راهیان نور بشم.
 
توی اتوبوس بازم تو حال خودم بودم وقتی رسیدیم به دو کوهه خیلی چیزا دیدم اما بازم خواب بودم اما همین که می رفتیم جاهای بیشتر مناطق جنگی بیشتر انگار از خواب بیدار می شدم و از خودم بیشتر بدم میومد از کارام بیشتر خجالت می کشیدم توی راه با بچه ها خیلی صحبت کردم یکی از دوستام که اسمش مهری بود خیلی باهام صحبت کرد.
 
مهری و هدی(دختر خالم)بهترین دوستام توی این 19 سال هستن .
 
اوایل اردو می گفتم امکان نداره من چادر بزارم و با حجاب بشم اصلا امکان نداره...اما وقتی برگشتم خونه واقعا متحول شده بودم واقعا به کارام فکر کردم و یه تصمیم بزرگ گرفتم خیلی هم حرف شنیدم واسه حجابمو چادری شدنم
 
خیلیها بهم گفتن حالا چرا چادر گذاشتی میتونستی بدون چادر هم حجاب داشته باشی اما من خودمو می شناختم می دونستم که بدون چادر امکان نداره حجابمو رعایت کنم موهامو بریزم تو یا مانتوی کوتاه نپوشم و دلیل دیگه اش هم این بود که همیشه وقتی با خدا دردو دل میکردم خجالت میکشیدم ازش، وقتی حجابمو با چادر کامل کنم ایمانمم هم قوی تر میشه، من یه مسلمونم پس پوششم باید پوشش اسلامی باشه.
 
خونواده ام هیچ نظری در مورد چادرم بهم ندادن نمی دونم راضی هستن یا نه مامانم چادری نیست اما نماز و روزه اش رو انجام میده دل پاکی هم داره از چادر خوشش نمیاد اما چیزی بهم نگفت.
 
اما فامیل! من وقتی میخوایم بریم مهمونی خیلی عذاب می کشم چون هرجا میرم فامیلا خیلی تیکه میندازن خیلی.
 
وقتی از اردوی راهیان نور برگشتیم دانشگاه تعطیل بود و بعدشم عید بود که هفته اول عید برای اولین بار همون دختر خالم رفتیم اردوی جهادی بنابرای عید جایی نرفتم.بعد از عید هم که دانشگاه شروع شد روز اولی بود که می خواستم با چادر برم دانشگاه واقعا اگه دست خودم بود اگه خدا نبود اگه دلیلم و امیدم خدا نبود واقعا نمی تونستم برم یه اعتماد به نفس خدایی توی وجودم به وجود اومد از وقتی رفتم به سمتش...
 
به خودم گفتم میدونم با حجاب خیلی از زیبایی های ظاهری م پوشیده میشه اما هدف من یه چیز دیگست و ((حجاب زیباست زیبایی نیست.))
 
توی اردوی راهیان نور فقط واقعیت هارو با دلم دیدم نه با چشمم، هیچ چیز خاصی ندیدم فقط حقایق رو دیدم خیلی بهم گفتن که ((شستشوی مغذیتون ))دادن اونجا، از جمله مامانم....
 
خیلی سخت بود اما هرچیزی رو با سختی دست بیاری بیشتر عاشقش میشی منم الان عاشق چادرمم سرم بره چادرم نمیره.
 
مدیون شهدام این هدیه قشنگو، راه زندگیم عوض شد 180 درجه نگاهم تغییر کرد خیلی خوشحالم.
 
منبع:http://www.jonbeshnet.ir/article/1187


نوشته شده در 1391/05/27 توسط خادم شهدا
موضوع: دل نوشته های زائرین بازدید کننده از مناطق جنگی -اردوهای راهیان نور -

حکایت یکی از کاروان های راهیان نور: حاج آقا باید برقصه!

حکایت یکی از کاروان های راهیان نور:
حاج آقا باید

برقصه!

کوله بار: کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...

به گزارش کوله بار، سایت حرف تو به نقل از وبلاگ محجبه ها فرشته اند نوشت: این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌کند... بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!



نوشته شده در 1391/04/12 توسط خادم شهدا
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

مقام معظم رهبری

نویسندگان
آمار سایت
Nasr19